تبليغاتX
سرنا

سرنا

ادبی

ستاره...

آه ستاره های پر فروغ آسمان شب کجایید؟ آن ستاره کجاست؟ همان ستاره ی پر نور و پر فروغ یادتان هست؟همان که بی نهایت می درخشید همان ستاره ی مهربانی که حسابی مراقب ستاره های دیگر هم بود...کجاست آن ستاره؟ کجاست؟

...

نبود... ستاره راستی راستی رفته بود... ستاره های دیگر جمع شده بودند و حسابی اشک می ریختند... آن شب نورشان از همیشه کمتر شده بود...

آه ستاره های پر فروغ آسمان شب! آی پرنده ها! آی درختهای سبز! آی مطرب و آوازه خوان پیر! نگاه کنید ستاره نیست که نیست

شما ستاره ها بدرخشید...شما درختان سبز، سبز بمانید تا زیبائیتان مرا به یاد ستاره ام اندازد... شما پرنده ها به دوردستها پرواز کنید شاید که خبری از ستاره آوردید... آه تو اما ای آوازه خوان پیر آواز غمگینی بخوان، مرا ببر به آسمان او... مرا ببر نزد ستاره ها مرا به یاد ستاره ام بیاور... مرا ببر کنار او...

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/01ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط اها  | 

صدای دل نشین فرزند...

وقتی پیرزن وارد بانک شد پسرش داشت از توی گوشی تلفن حرف می زد:

-مامان الان باید بری سمت راست بانک یه دستگاه کوچیک هست که  یه دکمه سبز داره که اگه فشارش بدی بهت شماره میده خب؟

-خب مادر بعد؟

-بعد برو بشین رو صندلیا به یکی که اونجا نشسته بود بگو شمارتو از رو کاغذه بهت بگه بعد باید وایسی شماره تو بخونن که یعنی نوبتته بعد مثلا میگه برو باجه ی 3 تو برو جلو بگو باجه ی 3 کدومه...خب؟؟...

-اره مادر اینارو یادمه...

-بعد به متصدی بانک بگو قسط مسکنه لطف کنه 50000 تومن واست بریزه بعد اگه چیزی بهت داد گفت پر کن بگو خودت زحمتشو بکش...دفترچه رو هم که بردی با خودت دیگه؟تو کشو میز بود...

-آره مادر...

-خب مامان جون مراقب خودت باش از جوب آب که رد می شی حواست باشه ترجیحا از رو پل برو تو خیابون هم حواست به ماشینا باشه...دیگه کاری نداری؟خداحافظ مامان جون.

-نه مادر قربون اون صدات برم ...نه کاری ندارم خداحافظ...

پیرزن کارهای بانکی اش را هر بار اینگونه انجام می داد.کاررمندان بانک هم با صبر و حوصله ی بسیار به او کمک می کردند...

چند ماه قبل پسرش "هومان" راه افتاده بود توی مغازه های پائین خانه و به مغازه دار ها سفارش مادرش را می کرد.

به سوپر مارکت می گفت:

-قربون دستت آقا مجید بی زحمت هروقت مامانم زنگ زد سرتون که خلوت شد این شاگردتو بفرست این چیزارو ببره واسه اش به مامانم گفتم حق الزحمه شاگردتم بده.می دونم پیک ندارین اما اگه شاگردت زحمت این کارو بکشه خیلی ممنونت می شم.اخه مامانم پاش درد می کنه دیگه واسه این خورده خریدا هی راه نیافته بیاد تا اینجا...دستت درد نکنه.

بعد سراغ میوه فروشی می رفت و میگفت که چون چشم مادرش ضعیف است خود میوه فروش حواسش باشد که هفته ای یکبار که مادرش می اید میوه خوب به او بدهد.

بعد قصابی و...

در راه "هومان" پسر بچه ای از بچه های محل را دید:

-آقا پسر من اسمتو نمی دونم اما می دونم پسر خوبی هستی مامان منو که می شناسی؟ همون خانوم پیره که مانتوی مشکی می پوشه عینک ازین گرد بزرگا می زنه...خیلی مهربونه...میدونی کیو می گم؟ بی زحمت یه لطفی به من کن هر از چند گاه اگه خواستی واسه مادرت خرید کنی یه سر به مادر منم بزن ببین کاری نداره ...پیره خیلی سختشه بیرون بیاد...خونمون هم که تو کوچه بالاییه در ابی اول کوچه... دستت درد نکنه خیلی خیلی ممنون.

جوان ("هومان") به سمت خانه شان به راه افتاد به کوچه شان رسید وقتی عکس خود را روی حجله دم در دید کم کم یادش افتاد...

یادش افتاد که مرده بود...خودش را حسابی ملامت کرد که مادرش را تنها گذاشته بود و رفته بود...نه خواهری نه برادری... پدرش هم که سالها قبل مرده بود.

پس هیچ کدام از مغازه دارها حرفهایش را نشنیده بودند چون او مرده بود...

با این حال مغازه های محل حسابی هوای پیرزن را داشتند میوه فروش میوه ی خوب به پیرزن میداد قصاب گوشت خوب...

گاهی هم پسر بچه ای(به سفارش مادر پسربچه) درب خانه اش را می زد و میگفت که اگر خریدی دارید آنرا انجام دهم...

پیرزن پسرش را همیشه کنار خود داشت وقتی همه ی محله از خوبی هایش می گفتند و بر روحش درود می فرستادند...وقتی مغازه دار ها از معرفتش میگفتند...

اما گاهی که پیرزن دلش تنگ میشد حتی اگر به بانک نرفته بود گوشی موبایل را بر میداشت دکمه هایی که پسرش گفته بود را میزد و به صدای دل نشین فرزندش گوش میداد:

-مامان الان باید بری سمت راست بانک یه دستگاه کوچیک هست که  یه دکمه سبز داره که اگه فشارش بدی بهت شماره میده خب؟

-بعد برو بشین رو صندلیا به یکی که اونجا نشسته بود بگو شمارتو از رو کاغذه بهت بگه بعد باید وایسی شماره تو بخونن که یعنی نوبتته بعد مثلا میگه برو باجه ی 3 تو برو جلو بگو باجه ی 3 کدومه...خب؟؟...

-بعد به متصدی بانک بگو قسط مسکنه لطف کنه 30000 تومن واست بریزه بعد اگه چیزی بهت داد گفت پر کن بگو خودت زحمتشو بکش...دفترچه رو هم که بردی با خودت دیگه؟

-خب مامان جون مراقب خودت باش از جوب آب که رد می شی حواست باشه ترجیحا از رو پل برو تو خیابون هم حواست به ماشینا باشه...دیگه کاری نداری؟خداحافظ مامان جون.

مامان قربونه صدات بره خداحافظ نور چشمای مامان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/30ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط اها  | 

صبر کن...

" لاما " فرشته ی جوان درگاه خداوند وقتی داشت از خیابان هشتم آن قسمت شهر سرازیر می شد فقط به خانه ی شماره ی "7" فکر میکرد و کودکی که باید به او سر میزد . این روزها تمام فرشته هایی که به این محله سر میزدند موضوع صحبتشان این خانه بود و یکی از بچه هایی که درون آن زندگی می کرد. "لاما" دقیقا نمی دانست چه چیزی انتظارش را می کشد... گویا هرچه بود سایر فرشته ها از انجام آن ناتوان بودند.

امروز اولین بار بود که لاما تنها به خانه ها سر کشی میکرد . البته قبلا بارها با فرشته های دیگر به خانه ها سر زده بود اما تنها در قالب تماشاگر... کودکانی که یا بستنی شکلاتی بزرگ می خواستند یا یک عروسک و یا یک ماشین اسباب بازی کنترلی...گاه کودکانی بودند که افق دیدشان از اینها فراتر می رفت و چیزهایی از قبیل پرواز در آسمان ها و یا سفر با یک کشتی بزرگ را طلب می کردند. لاما به هریک از 6 خانه ی ابتدای کوچه سر زد و در حد توانش (آن قدر که خداوند به او اختیار داده بود) خواسته های بچه هارا بر آورده کرد.

خانه ی شماره " 7 " اما یک خانه ی معمولی بود ... از درب فلزی کهنه اش و ظاهر ساده ی خانه مشخص بود که خانواده ی ثروتمندی در آن زندگی نمی کنند . پدر خانواده معلم بود ، 4 فرزند داشت و با حقوق اندکی که از دولت می گرفت چرخ زندگی را به سختی میچرخاند . پنجره های خانه را یک لایه غبار پوشانده بود . درختها و گل های باغچه نیز اینگونه وانمود می کردند که مدت هاست که از بی توجهی رنج میبرند...

لاما طبق برنامه به سراغ کوچکترین فرزند خانه رفت. پسر 7 ساله ای که با برادر و خواهر 13 و 15 ساله اش در یک اتاق میخوابید.خواهر بزرگترش نیز در آستانه ی ازدواج بود. پسرک بر روی پتوی نازکی که دولا شده بود دراز کشیده بود و خیره به عکس زنی می نگریست که گویی مادرش بود... چند لحظه ای از حضور فرشته در کنار پسرک نگذشته بود که کودک لب به دعا کردن باز کرد: - خدایا! پرودگارا! یه کاری کن که مامانم دوباره خوب شه! موهاش! موهاشو بهش برگردون! یه جوری به بابام پول بده که مامانمو ببره خارج خوب کنه! یه کاری کن که دوباره بتونیم باهم به گلها و درختها آب بدیم یه کاری کن مامانم دوباره بتونه باهام تو حیاط بازی کنه من رو دستاش چشم بذارم تا بقیه قایم شن ...

فرشته ی جوان که از نحوه دعا کردن خالصانه پسرک مغموم شده بود آرام پرهای سپیدش را بر سر و روی پسرک کشید و از اتاق بیرون رفت...

مادر پسرک مبتلا به سرطان خون در بیمارستان بستری بود موهایش را از ته تراشیده بودند. پزشکان حالش را "وخیم" گزارش کرده بودند البته گفته می شد در صورت اعزام بیمار به خارج از کشور ممکن بود فرصتی برای درمان وی مهیا شود. مرد معلم (همسرش) نیز در حال تلاش برای جمع آوری هزینه های سفر به خارج بود.

" لاما " ی فرشته اما عزم خود را جزم کرده بود که با خداوند در مورد پسرک و مادر بیمارش با خداوند صحبت کند. وقتی موضوع را با خداوند متعال مطرح کرد ، پروردگار لبخندی زد و به فرشته گفت که روزهای خوبی در انتظار این پسر هست.

"لاما "ی فرشته خشنود و امیدوار از این سخن خداوند رفت تا باز هم به پسرک و مادرش سر بزند. در این حین با صحنه ی جالبی روبرو شد: والدین شاگردهای مرد معلم جلوی در خانه ی آنها گرد آمده بودند تا هر یک به اندازه ای که وسعش می رسید این خانواده را کمک کند.از موسسه ی خیریه ای که روزگاری زن خود در آن عضو بود نیز خبرهای مسرت بخشی می رسید : موسسه بخشی از هزینه ی سفر را تقبل کرده بود... لاما تقریبا هر روز به این خانه سرکشی می کرد و از نزدیک شاهد تلاش های خانواده و همچنین امیدواری هایشان برای بهبودی مادر خانواده بود... پس از مدتها نوری تحت عنوان " امید " چهره پسرک را فرا گرفته بود...

پس از گذشت چند روز از اولین دیدار لاما با پسرک وقتی نیمه شب جمعه فرشته از خیابان هشتم به پائین سرازیر میشد پارچه های مشکی که از دور بر در و دیوار خانه ی شماره "7" خودنمایی می کرد، توجه اش را جلب کرد... مادر پسرک قبل از آماده شدن کامل مقدمات سفر از دنیا رفته بود...


چندین وچند سال بعد وقتی "لاما" فرشته ی با تجربه ی درگاه خداوند متعال پس از مدت ها از خیابان هشتم آن قسمت شهر عبور می کرد خانه ی شماره "7" را بسیار متفاوت از چند سال قبل یافت: خانه رنگ و روی خوبی گرفته بود و گلها و گیاهان آن بسیار شاداب به نظر می رسیدند. در کنار خانه شماره "7" مطب پزشکی بود که از برترین پزشکان کشور در زمینه درمان بیماران سرطانی به شمار میرفت. درون مطب عکس زنی بود با موهای از ته تراشیده و کودکی که چشمهایش را مثل بازی قایم موشک روی دستهای زن گذاشته بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/09ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط اها  | 

گیج...

به ساعتم نگاه می کنم.وای به حال مسافر بخت برگشته ای که خوابش نگیرد و مجبور باشد به جاده نگاه کند و فیلم مزخرفی که از تلویزیون اتوبوس پخش می شود را تحمل کند.زمان اما بسیار دیر می گذرد...در این حین مردی که در ردیف بغل نشسته کیف پولی اش را بیرون می آورد که از دست فروشی که داخل اتوبوس آمده تخمه بخرد...در این چند لحظه ای که کیفش را بیرون می آورد چند چیز می بینم:عکس یک پسر بچه، کارت یک سلمانی در اهواز ،کارت عابر بانک،... کارت عابر بانک؟!!

ای وای کارت عابر بانک خودم کجاست؟چشمانم ناگهان تیز می شوند و  اخم هایم توی هم می رود...کارت عابرم در جیبهای بغل شلوارم نیست...در جیب پشتی شلوار هم معمولا نمی گذارم...با این حال آنجا را هم نگاه می کنم نه نیست...بارانی ام را نیز که در محفظه ی بالای صندلی اتوبوسهاست چک می کنم... نه نیست...مظطرب می نشینم...باز هم همان حالت همیشگی بعد از گم کردن یک شئ مهم(دفعه ی قبلی کیف پولم،قبلش گوشی موبایلم قبلش ساعتم)البته تقریبا همیشه جان سالم به در برده ام...اینبا چه؟!!!

فکر می کنم...آخرین بار کی کارتها را دیدم؟درون اتاق بودم قبل از اینکه با هم اتاقی هایم خداحافظی کنم کارتها را با جای پلاستیکی آبی شان از کیفم در آوردم وداخل جیب شلوارم گذاشتم تا شاید در ترمینال پول بردارم...بعد رفتم سوار ماشین شدم و وقتی درون ماشین می نشستم کارتها در جیب شلوارم بود حسشان کردم.ماشین میرود.آخر مسیر می خواستم کرایه را حساب کنم دست توی جیب شلوغم کردم تا پول بردارم همراه پول مقداری دستمال وچند شئ دیگر از جیبم افتاد به دوستم سپردم تا آنهارا از کف ماشین جمع کند تا من پول تاکسی را حساب کنم.دوستم دستمال کاغذی و Hands free ام را که از جیبم افتاده به من داد. پیاده شدیم. درون ترمینال اما دستگاه ATM نبود...بعد...بعد...دوستم با کارت عابر خودش پول بلیط ها را می پردازد لابد آن لحظه که کارتهای دوستم را دیده ام یاد کارتهای خودم افتاده ام و جیب شلوارم را چک کرده ام... اما اگر نبوده اند حتما می فهمیدم و همان موقع دنبالشان می گشتم...اما این کار را نکردم ...پس لابد آن موقع کارتها درون جیبم بوده اند...بعد رفتیم نشستیم روی صندلی ها از توی جیب شلوارم یک مشت پول خورد و Hands free و ...(که بقیه اش یادم نیست) به دوستم دادم که داخل کیف دستی اش بگذارد یعنی کارت عابر با آنها بوده؟!!... ازجیب بارنی ام  اما چیزی به او نمی دهم (کارت ملی ام، یک CD مهم درسی و...) نکند درون جیب بارانی ام بوده؟!!!حالا که نیست...

یادم نمی آید...دوستم کنارم غرق در خواب است دلم نمی آید بیدارش کنم...تا مقصد ما ساعتها باقی مانده... تا رستوران بین راهی خیلی نمانده ...اما دلهره تا آن موقع می کشد مرا...

به این فکر می کنم که اگر کارتها گم شده باشند چه می شود؟! باید فردا صبح سریعا بروم بانک و موجودی هر دو حسابم را خالی کنم...شماره حسابهایم را در پاکتی درون پوشه ی مدارکم دارم...پوشه ی مدارکم؟!! بله همراهم هست آخرین لحظه از روی تختم برش داشتم و توی چمدانم گذاشتم...بعد باید بگویم برایم کارت جدید صادر کنند با رمز جدید اگر کارتها را انسان شریفی پیدا کند چه بهتر شاید به نحوی شماره ام را پیدا کند و آنهارا به من پس بدهد...البته در این صورت باید تا بعد از تعطیلات عید صبر کنم چون کارتها را در اهواز گم کرده ام...

دوستم تکانی می خورد...مخصوصا بلند صرفه می کنم و او بیدار می شود...

-بیدار شدی مجید؟!!

-آره... (خمیازه) چه قدر مونده؟

-نمی دونم خیلی...می گم مجید تو یادت نیست من کارت عابرامو چیکار کرده ام؟!

-مگه تو جیبت نیست؟!!

(صاف می نشیند و با چشمهای پف آلود خیره به من نگاه می کند)

-نه...میگم تو تاکسی تو درست زیر صندلی هارو گشتی؟کارتام اونجا نیافتاده بودن؟!

-نه به خدا خوب گشتم یه کم پول خورد بود فقط...با Hands free ات... البته یه ذره دستمال کاغذی ام بود

-مجید مطمئنی ؟!

-آره بابا...فکر کنم...

-تو کیف دستی ات چی؟نذاشتیش اونجا؟

-نمی دونم والا هنگ کردم اصلا...

-ای بابا...

مجید دست روی پیشانی اش می گذارد و به صندلی جلویی اش خیره می شود...

-عوارضی وایساد به شاگرد شوفر بگو در صندوقو باز کنه کیفمو نگاه کنم ببینم اونجا نذاشتمش...

-قبل عوارضی واسه غذا وای می ایسته...

...

اتوبوس می ایستد با عجله به سمت جلو می رویم به شاگرد شوفر می گوییم در را باز کند...طاقچه بالا می گذارد...بعد کلی اصرار التماس در صندوق را باز می کند کیف مجید اول همه است...داخل کیف را حسابی می گردد ...نیست...چشمم به کیف قهوه ای خودم می خورد...یادم می آید اشیا داخل بارانی را درون کیف خودم گذاشتم چون می ترسیدم مجید گمشان کند...کیف خودم را هم می گردم...نیست...

نا امیدانه به شاگرد شوفر می گویم صندوق را ببندد شام نخورده می روم داخل اتوبوس می نشینم...اتوبوس حرکت می کند...

-وای فکر کنم گذاشتمش تو چمدون خودم...

-چی؟ مطمئنی؟!

-نه ...نمی دونم چیزایی که ازت گرفتم همهشو نذاشتم تو کیف دستیم نمی دونم... شاید تو چمدونم باشه...

به هر حال باید تا صبح صبر کنیم...شاگرد شوفره عمرا دیگه درو باز کنه...

من نفس بلندی می کشم و کلی صلوات نذر می کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/24ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط اها  | 

"دا"

امروز یک روز معمولی است...این را از حالت معمولی چشمهای پسرک کوچک دست فروش که مثل هرروز با پدرش اینجا بساط کرده اند,  می توان فهمید...آخر در روزهای خاص وقتی فروش نسبتا خوب است برق خاصی چشمهای مشکی رنگ پسرک را فرا می گیرد...

شلوغی عادی خیابان نادری(اهواز) نیز مهر تائیدی است بر این موضوع...آری دل گیری من هم از همین روز عادی است.شاید اگر فروش دست فروشها کمی بیشتر بود شاید اگر راننده تاکسی بیخود سعی نمی کرد کرایه ی بیشتری از ما بگیرد شاید هم اگر پنج شنبه بود خیراتی می کردم و کمی حالم بهتر می شد...

نه...اینها همه حرف است...کاش زمان کودکی ام بود... همه جمع شده بودیم در خانه ی مادر بزرگ ام...همه ی نوه ها آنجا بودیم از هزار و یک مشکل روزمره ی زندگی به دور و بازی می کردیم بعد مادرم می آمد صدایمان می زد می رفتیم ناهار می خوردیم ...دست پخت مادر بزرگ

اما این طور نیست من دانشجوی سال سوم حال در خیابان های یک شهر درندشت قدم می زنم و گداهایی را می بینم که گویی آسیب دیده ی جنگ هستند.کودکان ناقص الخلقه...پیر مرد های چروکیده که سر پیری اینور و آنور گل فروشی     می کنند...فقر را می بینم...اعتیاد را...مرگ را...البته اینجا کودکانی نیز هستند که به دنبال مادران خویش می دوند و صدا می زنند یوما(یا اماه)!یوما...و آدم را هر چند ناراحت باشد به لبخند زدن وا می دارند.

یاد مادرم می افتم و یا مادر بزرگهایم...آنها را معمولا چگونه خطاب می کردم؟!!

 "مادر" یا "مامان" ؟

"مامان" کلمه ای ست بسیار خودمانی تا حدی کودکانه. آدم را یاد دوران بچگی اش می اندازد همان دورانی که مامان ها صبح ها بچه را بیدار می کنند برایش لقمه می گیرند...موهای نامرتبش را با دست شانه می کنند و راهی مدرسه اش می کنند.

"مادر" اما زنی است با روحیه ی لطیف اما بردبار و استوار در برابر مشکلات در حالی که میانسالی کمی روی چهره اش سایه انداخته ...موهایش کمی سفید شده و چشم هایش کمی به گود رفته...

مادر بزرگم اما هیچ یک از اینها نبود...

"دا" مفهومی است که برای من با مادربزرگم معنی می شود: زنی محکم و شجاع که گاه در مقام بزرگ فامیل همه به حرف او گوش فرا می دهند و گاه در مقام مادری دلسوز که فرزندش را  نوازش می کند... 

کم کم تصاویری در جلوی چشمانم جان می گیرد:

پیرزنی که مرا(کودکی 3 ساله) در آغوش گرفته و تکان می دهد...پیرزنی که با من (11-12 ساله) بازی کی کند...پیرزنی که به خاطر نمره های خوبم در مدرسه قربان صدقه ام می رود...پیرزنی که سر روی سینه اش گذاشته ام وبه خاطر مرگ عمویم گریه می کنم و او دلداری ام می دهد... پیرزنی که به خاطر قبولی ام در دانشگاه در پوست خود نمی گنجد ...پیرزنی که روی تخت دراز کشیده و در حالی که نای حرف زدن ندارد دستم را سفت گرفته و از من می خواهد خوب درس بخوانم و سر بلندش کنم...پیرزنی که...

آری امروز یک روز معمولی است که دست فروش ها فروش خوبی ندارند...کودکان زیادی نیز در خیابان به چشم نمی خورند اما اگر همه ی اینها هم بودند بازهم روز تلخی بود و گمان نمی کنم چندان خاطرم تسلا می یافت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/05ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط اها  |