![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
تو دانشجو...
صدایم کن... صدایم کن... من ان مرغم که روزی از قفس برخاست تو نیز برخیز و بشکن صخره ی ظلمت تو نیز برخیز و بشکن این همه سایه که سنگین است اینک بر سر سروم تو نیز برخیز و اکنون با قفس بستیز صدایم کن... صدای تو بهارانی است...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/09/20ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط اها |
|
|
لانه ام،
در همین نزدیکی است درب لانه باز است بر لب پنجره ام بنشسته، چشم من بر راه است... یادت آید آن روز در بهاران من و تو در یک جنگل سبز می دویدیم، بازی می کردیم آسمان آبی بود... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/08ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط اها |
|
|
و دیشب من تو را در خواب دیدم باز
صدایت بود و تصویرت وامیدت... و می رفتی به سوی دورتر جایی دلت خرم بهار از صورتت پیدا... مرا دستی تکان دادی: خداحافظ تو فرزندم تو ای اها... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/07/04ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط اها |
|
|
مامانم فرشته کو؟
کجاست پری قصه ها؟ نمیاد اب بزنه،ابر بهاری بیاره به شهر ما؟ مامانم فرشته کو؟ حالا که بزرگ شدم نمیان فرشته ها؟ طفلای گم شده رو نمیدن به مامانا؟ مگه مامانا شبا بی بچشونم می خوابن؟ باباها بی بچشون،سر روی بالش می ذارن؟ مامانم فرشته کو؟ اون دیگ آش رشته کو؟ اون آشه بود که می گفتی،هر چی آدم بخوره هیچ تمومی نداره؟ مامانم قالیه کو؟ قالیه بود که می گفتی هرچی آدم بشینه روش جا اضافی میاره؟ اون دوتا کاکل ذری بود که می گفتی طلا از پاشون می ریخت؟ نقره از پاشون می ریخت... کو سیاوش مامانم؟ کو تهمتن؟ رفته آرش مامانم؟
صدا می اد صدای گریه ها می اد شبا از توی بالش صدای زجه ها می اد از توی دیوارامون ندای مادرا می اد شب خوابم نمی بره فکر می کنم به پنجره زل می زنم غم بیکاری درست پشت شیشه وایساده حالا اون با پررویی داره به من زل می زنه تو خوابم یا بیداری پرده هارو می کنم شیشه هارو می شکنم ترس از پوچ شدن غم ناچیز شدن تنمو می لرزونه
از توی یه جای دور ( من اونو نمی بینم) صداش می اد صدای گریه هاش می اد صدای یه مادره که داره از ته دل زار می زنه زنه رو نمی بینم فقط صداشو می شنوم صدای تلخی داره... نصفه شبه چشامو خواب می گیره یواش یواش به خواب می رم توی خوابم یه پسر توی خیابون وایساده داره هی داد می زنه اسممو فریاد می زنه اما صداش خیلی کمه فاصله ش یه کم دوره اشاره می کنه بیا،منم به دنبالش می رم پسره قد بلند موی بلندی هم داره چشمهاش چه مشکی ان عینک به چشمش می زنه بذار خوب ببینمش مچ بند سبزی هم داره پارچه سفیدی هم داره سر خیابون می پیچه می ره توی یه کوچه مردم دارن داد می زنن ارشو فریاد می زنن بابکو فریاد می زنن ناجی هارو داد می زنن مهدی رو فریاد می زنن پسرو گم میکنم توی جمعیت می رم پیداش نمی کنم اون جلو چن تا دیون مردمو دارن میزنن می زنن، له میکنن،خون می ریزن مردم بازم داد می زنن
می افتم روی زمین پارچه سفیدی افتاده پارجهه خونی شده افتاده روی زمین،پیش یه عینک له شده پسرو نمی بینم انگاری از خواب می پرم...
صدا می اد صدای گریه ها می اد از توی دیوارامون، از توی پنجره ها ،از توی هفت اسمون ندای مادرا می اد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/25ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط اها |
|
|
(سال ها قبل...) وما خردان همه هشیار اما ساکت وارام سرا پا گوش اندک اندک گشته از گرمی ان افسانه ها مدهوش قصه می گوید برای ما من و سامان و عرفان و طراوت ها...
(دیروز...)
(صدایی گرم می خواند: - تو فرزندم کنون برخیز افتاب است... خروسک باز می خواند... نور چشمم ... سرو خوش بالا... کنون برخیز ای اها... )
اه...این عطر خوش از کیست؟
کیست می خواند طلوع صبح؟ صدای گرم او روشن مرا بیدار می دارد؟ از کجاست این پرتوهای نور؟ چشمه هایش کو؟ لبان کیست روی گونه ی سختم کنون ارام می گیرد؟ به یاد وقت پیروزی به یاد روز بهروزی چه خوش افسانه ها گوید... نوای کیست اینک گرم و پر ایمان زند آتش همه برگان خشک ترس و نومیدی؟ عشق بارانش دلم را پاک می دارد؟ بهارانش پاییزان را دگر بد رود می خواند؟
(امروز...)
ومی خواند مرا هر دم (چو من دورم) بیا اها... دلش تنگ است...
اه... این عطر خوش از کیست؟ عطر ایثار است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/15ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط اها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
|
| پیوندها |
|
Mari هم نام(گاومیش) س دارایی |
|
RSS
|